تبليغاتX
یکی مثل من


یکی مثل من

دیدار به قیامت ( قسمت سوم )


با ورود محسن به اتاق عکسی توجهش رو جلب میکنه. محسن شتابان به سمت قاب عکس میره و با دقت فراوان به عکس نگاه میکنه اما جز عکس مینا نمیتونه  کسی رو شناسایی کنه ولی به نظرش اون عکس خیلی اشنا میومد.

بعد از اینکه چند دقیقه ای به عکس نگاه میکنه، خسته میشه و روی تخت دراز میکشه ولی همچنان ذهنش درگیره اون عکس بوده و تصمیم میگیره توی اولین فرصت از مینا در مورد اون عکس سوال کنه! توی همین فکرا بود که به خواب میره.

- محسن

محسن صدای مینا رو میشونه که داره صداش میزنه! نمیدونست که چقدر خوابیده ولی احتمال میداد که ظهر شده و وقت ناهاره واسه همین مینا داره صداش میزنه.

بلند شد سر و وضعش رو مرتب کرد و در اتاق رو باز کرد! مینا رو جلوی در دید که یه لباس نارنجی خوشرنگ پوشیده و موهاشو دورش ریخته! بی اختیار گفت:

- اوه، خدای من

که مینا حرفشو قطع کرد و گفت: ناهار آمادست. زود بیا سرد میشه!

بعد از ناهار، مینا داشت توی اشپزخونه ظرفهای ناهار رو میشست که محسن وارد اشپزخونه شد و میخواست به مینا کمک کنه اما مینا از محسن خواست که لباساشو بپوشه تا برن دوری توی شهر بزنن شاید محسن چیزی رو به یاد بیاره و در ادامه گفت:

- امروز دانشگاه نمیرم. اما از فردا نمیتونم از کلاسام غیبت کنم.

محسن با عجله به اتاقش بر میگرده و اماده رفتن میشه.

دقایقی بعد مینا هم اماده میشه و با هم دیگه از خونه خارج میشن.

توی راه همینجوری که مینا خیابونها رو به محسن نشون میداد و اسم خیابونا رو میگفت تا شاید محسن چیزی به یاد بیاره، ناگهان محسن یاد اون عکس میفته و با من من از مینا میپرسه:

- اون عکسی که توی اتاقته، همون که

- اون عکس یادگاری از دوران دبیرستانمه، روز اخر مدرسه با بچه های کلاس اون عکسو گرفتیم.

- پس اونا هم کلاسیات هستن؟

- اره ... چطور مگه؟

- هیچی

مینا که هیچوقت فکر نمیکرد اون عکس در نظر محسن اشنا اومده دیگه پیگیر ماجرا نشد.

بعد از چندین ساعت دور زدن توی شهر، محسن به مینا پیشنهاد داد که از ماشین پیاده شن و کمی زیر نم نم بارون قدم بزنن.

اروم اروم زیر بارون قدم میزدن که ناگهان مینا تصمیم گرفت داستان زندگیش رو واسه محسن تعریف کنه.

- بچه که بودم، پدر و مادرم توی یه تصادف کشته میشن، بعد مامان بزرگ ( همین خانومی که توی خونه دیدی ) منو پیش خودش میاره و بزرگم میکنه! خانوم خیلی مهربونیه ...

مینا حین صحبتش احساس میکنه که محسن اصلا حواسش نیست.

- محسن

محسن ناگهان به خودش میاد.

- بله؟؟؟

- حواست کجاست؟

- داشتم ... داشتم فکر میکردم شاید با دیدن خیابونا چیزی به یادم بیاد.

مینا هم با خنده ای بلند میگه

- پس من داشتم واسه خودم حرف میزدم؟؟؟

- نه ... حواسم به حرفات بود اما ...

- اما چی؟؟؟

- هیچی ... بریم خونه! خسته شدم

- باشه

وقتی محسن و مینا برگشتن خونه، محسن سریع به اتاقش رفت و دوباره به عکس نگاه کرد، اما بازم چیزی به یاد نیاورد.


چند هفته ای به همین منوال گذشت. مینا هر روز محسن رو به بیرون میبرد و همه جای شهرو بهش نشون میداد تا شاید محسن چیزی به یاد بیاره! تا اینکه محسن یه روز تصمیم گرفت از مینا اجازه بگیره که وقتی مینا میره دانشگاه، خودش گشتی توی شهر بزنه تا شاید بتونه خونه و خانوادشو پیدا کنه. ولی در ابتدا با مخالفت مینا مواجه شد. مینا نگران این بود که نکنه محسن نتونه راه خونه رو پیدا کنه و توی شهر سرگردان بشه، اما با اصرار زیاد محسن نظرش عوض شد و ادرس خونه رو به همراه کمی پول توی جیب محسن گذاشت و بهش تاکید کرد که اگه نتونست راه خونه رو پیدا کنه حتما ادرس خونه رو به کسی نشون بده و ازش کمک بخواد.


ادامه دارد

نوشته شده توسط یکی مثل من| |

دیدار به قیامت ( قسمت دوم )


بعد از مرخص شدن پسر از بیمارستان، دختر اونو به خونه خودش برد. توی راه دختر اسم خیابونها و محله ها رو به پسر میگفت تا شاید بتونه چیزی به یاد بیاره اما پسر همچنان مبهوت و  با نگاهی ناآشنا به محیط اطرافش نگاه میکرد. توی مسیر راه، دختر با پسر صحبت میکرد اما پسر هیچ جوابی به دختر نمیداد و اون از این موضوع ناراحت بود و تصمیم گرفت ادامه راه رو سکوت کنه و منتظر بمونه تا شاید پسر حرفی بزنه. به هر حال دقایقی بعد، پسر سکوت رو شکست و پرسید:

- اسم شما چیه؟

- مینا ...

و در ادامه پرسید:

- اسمت رو به یاد میاری؟

پسر با ناراحتی سرشو تکون داد.

- من با چه اسمی صدات کنم؟

- نمیدونم. هر اسمی که ...

- محسن خوبه؟

- اره ... قشنگه

- خب آقا محسن، دوست داری بریم خونه یا اینکه ...

- بریم خونه ... خسته ام

- باشه


دقایقی بعد دختر جلوی یه خونه با در و دیوار قدیمی اما بزرگ توقف کرد. از ماشین پیاده شد و به پسر کمک کرد که از ماشین پیاده شه.

وارد خونه شدن. یه خونه باغی قدیمی که یه حوض بزرگ وسط حیاط بود و درختای سر به فلک کشیده دور تا دور حیاط رو احاطه کرده بودن. پسر همینطور که به اطرافش نگاه میکرد از دختر پرسید:

- اینجا تنها زندگی میکنی؟

- نه ... با مادر بزرگم

- خانوادت چی؟

- حالا برات جریانشو میگم...

به هر حال به ساختمون اصلی رسیدن. با باز شدن در ورودی ساختمون، صدایی ضعیفی به گوش میرسید که در حال زمزمه کردن چیزی بود.

دختر با صدایی بلند و توام با شادی گفت:

- سلام مامانی. مهمون داریم

- خوش اومدین دخترم

مینا به همراه محسن به سمت اتاق مادربزرگ رفتن. مینا در زد و وارد اتاق شد.

- سلام مامانی

محسن هم با صدایی اهسته و توام با شرمندگی گفت:

- سلام خانوم. ببخشید مزاحمتون شدم.

- مراحمی پسرم ... اینجا رو مثل خونه خودت بدون

مینا و مادربزرگ مشغول خوش و بش بودن که محسن اجازه خواست تا کمی توی حیاط قدم بزنه.

دقایقی بعد مینا توی حیاط اومد و محسن رو به سمت اتاقش راهنمایی کرد.

با ورود محسن به اتاق عکسی توجهش رو جلب میکنه.


ادامه دارد



نوشته شده توسط یکی مثل من| |

دیدار به قیامت ( قسمت اول )


وقتی چشماشو باز کرد یه تصویر مبهمی رو میدید. تصویری که توی ذهن خودش اون رو به صورت یه دختر زیبا تشبیه میکرد. هر لحظه که بیشتر به تصویر مقابل چشماش خیره میشد، تصورش از یه دختر زیبا بیشتر به سمت واقعیت میرفت ...

بعد از شنیدن صدای برخورد یه ماشین به خودروش و چند لحظه ای درد کشیدن دیگه متوجه چیزی نشد و الان زمانی بود که بعد از به هوش اومدنش تصویر مبهمی از یه دختر زیبا رو میدید. تو این فکر بود که الان کجاست؟ چه اتفاقی افتاده؟ این تصویر مبهم که دیگه کم کم به چهره واقعی تبدیل شده کیه؟ که ناگهان با صدای دختر به خودش اومد. صدایی آهسته و محزون و در عین حال سرشار از امیدواری رو میشنید که زیر لب میگفت:

- خدارو شکر بعد از 10 روز به هوش اومدین.

با خودش فکر میکرد 10 روز بی هوشی چرا؟ پس چرا چیزی یادش نمیاد؟ با چهره ای اشفته به اطرافش نگاه میکرد گویی دنیا واسش عجیب و ناآشنا بود.

دختر با دیدن این صحنه، سعی کرد که بهش کمک کنه تا خاطره روز تصادف رو به یاد بیاره.

- 10 روز پیش هنگام غروب بارون شدیدی میبارید و منم عجله زیادی واسه به خونه رسیدن داشتم، واسه همین با سرعت زیادی رانندگی میکردم ولی چون خیابون لغزنده بود کنترل ماشین از دستم خارج شد و  ...

و به ناراحتی ادامه داد ... اون اتفاق داخراش افتاد.

اما پسر همچنان مات و مبهوت به صورت نااشنای دختر خیره شده بود و به هزاران سوال بی پاسخی که توی ذهنش وجود داشت فکر میکرد. 

در اتاق باز شد و دکتر به همراه پرستار بالای سر پسر اومدن. دختر با دیدن دکتر شتابزده گفت:

- اقای دکتر اون هیچی از خاطره روز تصادف یادش نمیاد و در مقابل تعریفهای من از روز تصادف هیچ واکنشی نشون نمیده.

دکتر با چهره ای مبهم به دختر نگاهی انداخت و گفت:

- متاسفانه بیمار حافظه خودشو از دست داده!

دختر با نگاهی مظطرب و سرشار از خواهش و تمنا نگاهی به دکتر کرد اما نمیتونست حرفی بزنه.

توی ذهنش به این فکر میکرد که چقدر سخته نتونه هویت و خانواده خودشو، دوستانش، محل کارش رو به یاد بیاره و دنیا براش غریب باشه. اما هر چی بیشتر فکر میکرد بیشتر درد و رنج ازارش میداد. خوب میدونست که اون تنها مقصر این ماجراست واسه همین تصمیم گرفت تا جایی که میتونه به پسر کمک کنه تا حافظشو به دست بیاره.


چند روز بعد

با اینکه زمان زیادی از بستری شدن پسر در بیمارستان میگذشت اما کسی به سراغش نیومده بود. نه خانواده، نه دوست، نه اشنا ... دختر تصمیم گرفت که اونو به خونه خودش ببره و تا بهبودی کاملش از پرستاری کنه.



ادامه دارد
 

نوشته شده توسط یکی مثل من| |


هویت گمشده ( یک داستان خیالی )


از وقتی چشم باز کردم خودمو تو خونه ای دیدم که همه چیزش شیک و گرون قیمت بود اما علیرغم وسایل گرون و زیباش توی اون خونه رنگ و بویی از مهرو محبت نبود. ادمای اون خونه مثل ادم اهنی هایی بودن که طبق یه برنامه ریزی قبلی روزا مشغول کار بودن و شبا مشغول استراحت. بدون اینکه با هم حرف بزنن و ارتباطی داشته باشن. واسم عجیب بود! این بود دنیایی که ازش تعریف میکردن؟ این بود زمینی که ادم و حوا بهش رونده شدن؟ چقدر سرد و بی احساس بود ...

اطرافیانم انقدر سرد و بی محبت بودن که انگاری من جز اونا نیستم. تنها چیزی که یادم میاد تنهایی، سکوت و غم دوریه! اون موقع نمیدونستم دوری از کی و یا دوری از چی!!!

وقتی بزرگتر شدم بهم میگفتن که باید در مقابل سختی ها مقاوم باشم! باید طاقت شنیدن حقایق زندگی رو داشته باشم اما هیچوقت بهم یاد ندادن که چطور میشه صبور بود؟ چطور میشه حقایق تلخه زندگی رو پذیرفت؟! چطور میشه ...

اما من باید در مقابل چه چیزی صبوری میکردم؟ قرار بود چه حقیقت تلخی رو بفهمم؟ چقدر زمان برام دیر میگذشت. دلم میخواست زودتر بزرگ شم تا بدونم جریان چیه؟؟؟ اما زمان نمیگذشت. ساعت زندگی روی کودکی من خوابیده بود. چقدر تلخ بود انتظار کشیدن ...

گاهی با خودم فکر میکردم که شاید حقیقت تلخ همین انتظار کشیدن هاست. اما نه! چه لزومی داشت منو واسه یه موضوع بی وجود شکنجه کنند! چه شکنجه ای سخت تر از انتظار! و چه واژه ای تلختر از حقیقت گمشده یک زندگی ...

وقتی که بزرگتر شدم و روز موعود فرا رسید، همه اطرافیانم سکوت تلخی داشتند! غم و اندوه رو میشد توی چشمان تک تک اعضا دید. اما مگه چه حقیقتی بود که اینطور سکوت کرده بودند؟ دیگه توان انتظار کشیدن نداشتم. به حالت اعتراض گفتم: این همه سال منو در انتظار چنین روزی گذاشتین و الان که روز موعود فرا رسیده بازم سکوت میکنید؟؟؟ سکوت رو بشکنید و انتظارموبه پایان برسونید. اونوقت بود که صدایی رنجور به اهستگی گفت تو از ما نیستی ...

با شنیدن این جمله عرق سردی به تنم نشست و لبام به هم دوخته شد. اگه من از شما نیستم پس کیم؟ پیش شما چیکار میکنم؟

اینها همون سوالاییه که از اونروز همواره، تو خواب و بیداری ذهن منو به خودش مشغول کرده!  من کیم؟

تنها پاسخم اینه: شاید، دختری از جنس نیاز ...



نوشته شده توسط یکی مثل من| |


Design By : Night Skin